برای عزیزترینم...

برای تو مینویسم....تو که زندگی ام در تو خلاصه میشود ...

....

سلام

پنج شنبه ۲هفته قبل رفتم موهامو مش کردم

حدودا ۱۶۰ تومن هزینه کردم

با اینکه آرایشگاه خیلی خوب و معروفی رفته بودم اما جلوی موهامو قرمز کرده بود

اون شبش کلی غصه خوردمو و خوابم نمیبرد

اصلا هم از قیافم با مش خوشم نیومده بود

یه جوری شده بودم

ولی بعد از گذشته ۲ هفته عادت کردم

عزیزترینم اولش گفت موهای خودت خیلی خوشگلتر بود

ولی از اون موقع تا حالا بهم میگه مو قشنگ

یا موقشنگ من

ررراستی بالاخره پایه یکم هم گرفتم

روز پنج شنبه رفتیم تهران و جمعه صبح تحلیف بود

عزیزترین همراهم اومد دستش درد نکنه

یه مانتوی خیلی خوشگل هم خریدم

از اونور هم رفتیم شهر مامان عزیزترینشون آخه عروسی خاله عزیزترین بود

اولین مراسم فامیلای عزیزترین بود که من توش شرکت داشتم

عزیزترسن خیلی حالش گرفته بود

آخه ... همش مادرش اینا رو تو این عروسی با عروسی خودمون که کلی ضد حال به ما زده بودن مقایسه میکرد و

ناراحت بود که مامانش اینا انقد به خاله اهمیت میدن اما به پسر خودشون نه

مثلا مادر شوهرم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مشهد

سلام

دیروز بود نه پریروز با عزیزترین رفتیم رستورانی که اولین بار همدیگه رو دیدیم نهار خوردیم البته عصر بود ساعت ۷ اینا بود خیلی خوب بود کلی یاد خاطراتمون افتادیم من به عزیزترین گفتم

باورت میشد که دختری که اون روز اینجا دیدیش حالا زنت و شریک زندگیته ؟

اونم اذیت میکرد میگفت کی باورش میشد ؟

یادمون افتاد که پیتزا خورده بودیم من هول شده بودم و سس ریخته بود روی دستم و عزیزترین با دستمال کاعذی پاکش کرده بود

یادمون افتاد که من دیر اومده بودم و فکر کرده بودم عزیزترین قبل از اومدن من یه پرس غذا خورده

یادمون افتاد که اون پیرهن آبی و شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود و من ...

واقعا یادش به خیر .........

نمیدونم این بیرون رفتنای دزدکی چی داره که انقد به آدم خوش میگذره

بعدش من به عزیزترین گفتم من خیلی خوشحالم که باهات ازدواج کردم و به هیچوجه پشیمون نیستم

اونم گفت منم پشیمون نیستم

بعد من بهش گفتم بیا با هم دوست شیم قایمکی و دزدکی بریم بیرون کسی نفهمه

اونم خندید خلاصه یاد ۱۸ بهمن ۸۴ به خیر ............چقدر زود گذشت

من خودم که اصلا فکرشم نمیکردم که با اون پسری که اون روز دیدم ازدواج کنم

اما حالا شده

من نفهمیدم چطور ولی خوب

عاشقش شدم و براش میمردم

و ازدواج کردیم با همه مشکلات و الان بعد از ۵ سال با همه سختی هایی که هست هنوز

عاشقشم

در حد پرستش

و خوشبختم که در کنار اونم

و با اون

راستی قراره با خواهر های عزیزترین و برادرش و من و عزیزترین

این هفته بریم مشههد البته مسافرت

تفریحی و کاریه

اما امیدوارم خوش بگذره

۵شنبه اونا میان خونه ما و ما جمعه میریم

همه در رنج سنی ۲۲-۲۷ هستیم

بدک نیست

اگه بشه میریم سرزمین موجهای آبی خیلی تعریفشو شنیدم باید خوش بگذره دعا کنین برامون

رااستی هنوز درگیر خریدن خونه ایم

نمیدونیم بخریم یا نه ؟

یکی میگه ارزون میشه

یکی میگه گرون میشه

با پولی هم که داریم خونه باب میلمون گیرمون نمیاد یا باید بریم پایین شهر یا باید جای متوسط خونه ۷-۸ سال ساخت بخریم کاش یکم بیشتر پول داشتیم اونووقت انتخاب راحت تر میشد

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

روزمرگی...

سلام به همه

این روزا هم داره میگذره

یکماه از محل کار جدیدم میگذره

تو این یه ماهی اینقد کار کردم که مردم

هر روز خسته تر از دیروز

پریشب بعد از مدتها با دوستای دوران دانشگاهم(کارشناسی ) با شهرزاد و لیلا و...

رفتیم شاهبیگیان بستنی خوردیم

خیلی وقت بود با دوستام هیچ جا نرفته بودم

اصلا خیلی وقته که دوست صمیمی ندارم

خلاصه خوش گذشت

امروز رفتم قسطامونو دادم خیلی عقب بود یکم درست شد و استرسم هم کم بود

آخه امروز مبلغ قراردادمو گرفتم البته اولیشو

میخوام برم برا روز پدر واسه عزیزترین یه چیزی بخرم نمیدونم شاید تی شرت خریدم

شایدم ادکلن ...

هنوز تصمیم قطعی ندارم که چی بخرم

ماجرای خواهرم هنوز حل نشده

همه چی رو به ما نمیگه

احساس مسکنم یه چیزایی رو پنهون میکنه

دلم خیلی براش میسوزه

احتمالا برا تعطیلات آخر هفته میریم پیش پدر مادر عزیزترین

روز مادر که نرفتیم

حالا میریم

هر چند من همچنان دل خوشی ازشون ندارم

آخر تیر ماه عروسی خاله کوچیکه عزیزترینه

من برا ۲۴ خرداد نوبت گرفتم موهامو مش کنم

لباس میخوام

کلی چیز میز

میخوام حسابی شیک باشم

هر چند همین جوری از همشون سر ترم

اما میخوام تو عروسی از همشون بهتر باشم

الان دفتر عزیزترینم

منتظم که بیاد دنبالم

نهار خونه مامان منیم

آبگوشت دارن

جاتون خالی

منتظرم بیاد  دنبالمو بریم اونجا

خیلی دوسش دارم ...هر روز بیشتر از دیروز ...این روزا خسته ام ...و خیلی وقتا حوصله ندارم

امیدوارم عزیزترین و بعدش خدا منو ببخشن اگه گاهی وقتا عزیزترینو اذیت میکنم

مثلا دیروز من نهار نخوردم ...اصلا اشتها نداشتم ...بعدش بهش گفتم سفره رو جمع کنه ...و

اومدم رو تخت خوابیدم ...باورتون نمیشه چقد بد سفره رو برده بود .. هیچ چیز سر جاش نبود

بعد من کلی غر زدم که من دارم بیرون هم کار میکنم ...و باید کارای خونه تقسیم شه ... اگه تو کارای

خونه کمکم نکنی ...این همه کار خونه و ... کار بیرون منو میکشه و باید جنازمو ببری قبرستون

اونم خیلی ناراحت شد ...اما خوب مگه دروغ میگم

جاش شب اومد دنبالم با هم شام رفتیم بیرون جاتون خالی یه دل سیر جیگر و دل و...خوردیم

خیلی چسبید

اما من عاشقشم عاشق همه چیش حتی تنبلیش

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

 

در این زمانه بی های هوی لال پرست

 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

تصادف.........

سلام به همه

خوبین ؟

متاسفانه به دلایل کاری و تغییر محل کارم به نت دسترسی ندارم

به دلیل شغلم کافی نت و... هم نمیتونم برم

خونه هم که میشه گفت فقط برا خوابیدن میرم

شرمنده که دیر دیر میام

اما انتظار نداشتم انقد زود منو یادتون بره ...

الان حسابی حالم گرفته است !!!!!!!!!!

دفتر عزیزترینم

خودش رفته تهران

منشیشم الان رفت منم اومده بودم یه سرکشی کنم

عزیزترین ماشینمونو نبرده بود با قطار رفته

منم صبح که رفتم ماشین و از حیاط مامانم اینا در بیارم

چراغ ماشین گیر کرد به در

انگار چشاش کوره ...ماشینو میگم در به این بزرگی رو نمیبینه ...

چراغ کوچیکش کنده شد و خیلی بد شد ....

من تازه ۵-۶ ماهه که گواهینامه گرفتم ...اینم دفعه دوم بود که ماشینو از تو حیاط در می آوردم ...

میدونم گند زدم ...

بدترش میدونین چیه ؟؟؟؟؟؟

عزیزترین ماشینو خیلی دوست داره

حالا صبح بردم گبا داداشم گذاشتم تعمیرگاه

الانم رفتم گرفتمش

خیلی خرج نداشت ولی یکم ضایع شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا موندم به عزیزترین بگم یا نگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیشه که نگم که

میگم

ولی از صبح حالم گرفته شد دیگه

یه مسئله دیگه هم هست که این روزها حسابی اعصابمو داغون کرده

خواهر کوچیکم که ۴سال از من کوچیکتره و در دوران عقد میباشد

با نامزدش مشکل پیدا کرده و البته با مادر همسرش بیشتر

خیلی اعصابم داغونه...آخه وقتی میبینم آبجیم همش گریه میکنه دلم میگیره

دیدن غم و درد عزیزان خیلی سخته

بدترش اینه که همه ما میگیم جدا شه

خودش میگه من دوست ندارم طلاق بگیرم

خلاصه این یکماهه اوضاع و احوال درستی ندارم

همش ذهنم درگیره آبجیمه و

کار هم تا دلتون بخواد دارم صبح از خونه میزنم بیرون تا ۱-۲ بعد ازظهر

از اون ور هم از ساعت ۶عصر تا ۸ -۹ شب درگیر کارمم

پایان نامم هم که قوز بالا قوز شده واسه من

کاش میشد این همه دردسر به وجود نمی اومد ...

دلم در حال حاضر خیلی گرفته ...دلم میخواست گریه کنم ..

برا خواهرم دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  |